تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
غايت و غرض اينكه زايد بر ذات فاعل باشد ، و او را از قوهء فاعليّت به فعليت فاعليت آورند ، تا در صورت اتحاد فاعل و غايت به حسب ذات شئى واحد به بالفعل باشد ، و هم بالقوه . بلكه اين معنى در غايات كاينات معتبر است ، زيرا كه ناقصات الذوات ، و فاقدات الكمالاتند لهذا غايات زائده ، و اغراض خارجه مىخواهند تا از حيّز نقصان به ذروهء كمال رسند ، و از قوّهء تصور ( 556 ) به فعليّت تمام فايز گردند ، و اما هرگاه فاعل تمام باشد . يعنى حالت منتظره در او نباشد . بلكه همهء كمالات ممكنه‌اش بالفعل باشد . مثل عقول قدسيه و يا فوق التمام باشد ، مثل واجب الوجود - جل اسمه - پس بايد جهت فاعليتش به عينها جهت قابليت و حيثيت مبدئيتش به عينها حيثيت آخريت باشد ، تا در عين فرض تماميّت و فوق تماميت ناتمام و محدود نباشد ، اگر بگوئى محققين از حكماء و متكلمين تصريح كرده‌اند به اينكه عليّت غائى آنست كه مقتضى باشد فاعليت فاعل را ، و محال است اينكه ذات فاعل اقتضا كند فاعليت خود را . زيرا كه محقق گرديد كه فاعل بالذات به نفس خود فاعل است ، و فاعليت او زايد بر ذاتش نمىتواند شد . پس چگونه متصور مىشود كه علّت غائى عين ذات فاعل باشد ، و از بيناتست كه مقتضى غيرمقتضى و علت غيرمعلول است . مىگوئيم مراد از اقتضا مجرد ترتّب است ، خواه ترتّب خارجى باشد ، و يا مجرد ترتّب عقلى باشد كه در نزد ملاحظهء تفصيليّه ، معانى و عنوانات حاصل مىشود ، و اين قسم از ترتب با اتحاد به حسب ذات و هويت منافى نيست ، نمىبينى كه همهء حكماء و محققين از متكلمين متفقند بر اينكه شئى تا واجب نشود موجود نمىتواند شد ، و نيز اتفاق دارند براينكه شئى تا متشخص نشود موجود نمىشود ، و حال آنكه محقق گرديد كه وجوب و تشخص عين وجودند ، به حسب ذات و هويت و غير او مىباشد . به اعتبار معنى و مفهوم ، و نمىبينى كه در بسايط جنس و فصل متحدند ، در وجود و مصداق ( 557 ) و باوجوداين اتفاق دارند بر اينكه فصل