تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
الوجود بالذات فاعل بود ، پس او نيز هم غايت باشد ، هم غرض ( 1 ) . تمام شد آنچه منظور بود ( 553 ) نقل او از كلام صدر المتألهين و بهتر آن باشد كه بعضى از اين كلام منقول را توضيح كنيم : قوله « پس واجب بود كه غير ذات فاعل باشد » ، « اگر گوئى غايت به اين معنى كه ذكر يافت امرى باشد كه اقتضا كند فاعليت فاعل را ، پس لازم بود كه عين فاعليت فاعل نباشد » گوئيم چون فاعليت واجب عين ذات او بود به حسب تحقيق ، و هم به حسب اعتقاد صدر المتألهين پس اگر غايت عين فاعليت او بود ، عين ذات او بود . پس يا بايد جواب داد كه استعمال لفظ اقتضا در اين موضع مسامحه بود ، يا آنكه گفته شود كه مراد ايشان از غايت در اين بيان غايت زايده باشد كه در فاعل بالقصد بود كه به حسب وجود ذهنى مقدم باشد ، و به حسب وجود خارجى مؤخّر افتد ، پس در كاينات و متجدّدات باشد ، نه در مبدعات و مجردات ثابتات . چنان كه گفته‌ند : اول الفكر آخر العمل ، و معلوم بود كه فكر از سنخ حركت باشد . قوله « اين مسامحات در كلمات ايشان بسيار بود ، چنان كه گويند جوهر قائم باشد به ذات خود » در مقابل اينكه گويند عرض قائم باشد به موضوع ، و بديهى بود كه شئى قائم به ذات خود نتواند شد . پس مراد ايشان از اين كلام اين بود كه جوهر قائم به موضوع نباشد ، و هم‌چنين اگر گويند كه عرض مقتضى بود حلول در موضوع را ، مراد عدم انفكاك او باشد از اين معنى . زيرا كه اقتضاى حلول در موضوع در ماهيّت عرض نبود . زيرا كه المهية ليست هى من حيث الّاهى . پس اگر اقتضاى حلول در موضوع در مرتبهء ماهيت عرض بود ، تمام ماهيّت او به عينه مفهوم اقتضاى حلول در موضوع باشد . ( 554 ) زيرا كه هر عرض به تمام ذات به حسب وجود حالّ در موضوع بود ، نه به بعضى از ذات . پس لازم آيد كه تمام اعراض در ماهيّت عين مفهوم ، به اقتضاى حلول در
هامش
( * ) - الف « غايت »