نتواند بود ، و اين ( 558 ) مطلب پس از تصور ذوات « * » ماهيات و مفاهيم بديهى بود . چنان كه محتاج به منبّهى نيز نباشد . پس اگر ترتبى در ميان دو مفهوم ثابت باشد ، به اعتبار وجود آن دو مفهوم بود ، نه با عزل نظر از وجود آنها ، و اما اينكه حكما و متكلمين متفقند بر اينكه شىء تا واجب نشود موجود نگردد ، و تا متشخص نگردد موجود نشود و حال آنكه وجوب عين وجود بود ، و تشخص نيز عين او باشد . پس كلامى متين بود . لكن اثبات ترتبى در ميانهء مفاهيم به ماهى مفاهيم نكند ، زيرا كه اين ترتّب در ميان ، دو وجود بود ، يكى وجود علّت فياضه و مفيض بالذات ، و ديگرى وجود معلول بالذات و مفاض « * * » زيرا كه مراد حكماى الهيّين از اين دو قاعده اين نباشد كه شىء در آن مرتبه و مقام كه لايق به او
اشاره به آنكه ترتب بعضى از عنوانات صفات ذاتيهء حق بر بعضى از عنوانات صفات ذاتيهء حق بر بعضى ديگر محال باشد زيرا كه آنها من حيث الحقيقه يگانه باشند .
بود ، و به وجود خاص به او كه آثار مطلوبهء او بر آن وجود مترتب شود ، تا واجب نشود در آن مرتبه موجود نشود ، و همچنين تا متشخص نشود ، موجود نگردد . تا آنكه گفته شود كه چون اين ترتب در وجود واحد متصور نبود ، البته در ميان مفهوم وجوب و مفهوم وجود بود ، و در ميان مفهوم وجود ، و مفهوم تشخص باشد . زيرا كه اين دو قاعده از قواعد معتبرهء علم الهى باشند ، و بنابراين مفهوم محصلى نخواهند داشت كه لايق بود كه در قواعد علميّه محسوب شوند . و بر آنها ثمرات علميه
هامش
( * ) - در الف « ذات »
( * * ) - ب و چا « مفاض بالذات »