اشاره باشد به ارادهء ثانيه حق به ازاء علم ثانى آن جناب به اشياء و آنكه اين اراده مراد بالذات بود و اشياء مراد بالعرض
بالعرض . لكن او نسبت به ذات واجب الوجود مراد بالعرض بود ، نه مراد ( 550 ) بالذات . و الّا لازم آيد كه فعل به آن جهت كه فعل باشد با ذات فاعل به حسب مرتبه مكافى بود ، بلكه در مراديت تابع واجب الوجود جلّ و علا باشد . زيرا كه او لازم ذات بود و مجعول بالذات او ، و از اين حيثيت ذات او به عينها حيثيت فقر و ربط و نمايش و ظليّت و عكسيت او بود ، و نمايش و عكس شىء از آن جهت كه نمايش و عكس او بود ، محبوب و مطلوب باشد . لكن به تبعيت محبوبيت و مطلوبيت او . زيرا كه به تبعيت عين ذات او بود . پس ظاهر شد كه واجب الوجود را مرادى بالذات جز ذات او نباشد ، زيرا كه اگر غيرذات او محبوب و مطلوب و غرض او بود تا هر غرض كه غيرذات فاعل باشد متمم فاعليت فاعل باشد ، پيش از حصول و تحقق خود در خارج ، و مكمل ذات فاعل بود ، پس از حصول خود در خارج لازم آيد كه واجب الوجود ناقص باشد در ذات ، و در فاعليت . پس چون محبّ ذات خود بود و مبتهج به او ، به عكس خود و نمايش خود مبتهج باشد ، به تبعيت ابتهاج به ذات خود ، چنان كه اگر شخصى را محبوبى باشد و معشوقى به جميع افعال و آثار ، و هرچه نمايش و حاكى از او باشد محبت دارد ، لكن نه به ذات و به قصد اول ، بلكه به آن جهت كه نمايش و عكس او بود .
و لنعم ما قيل :
احب من الدّيار ديار سلمى