باشد ( 552 ) كه غير غايت باشد در حقيقت . زيرا كه فاعل آن بود كه افادهء وجود كند ، و غايت آن باشد كه افاده كرده شود . وجود به جهت او ، و از براى حصول او ، خواه عين ذات فاعل باشد ، يا اعلى از ذات فاعل باشد . آيا چنين نباشد .
كه اگر فرض كنيم ما غايت را امرى كه قائم به ذات خود باشد ، و بوده باشد آن امر مصدر فعلى ذاتى كه به ذات بر او مترتب شود . هر آينه آن امر هم فاعل بود ، هم غايت .
پس دانسته شد كه مراد حكماء از غايتى كه نفى فرمودهاند او را از فعل واجب الوجود - تبارك و تعالى - او غايتى « * » بود كه زايد بر ذات او باشد . از كرامتى يا محمدهئى يا ثنائى ، يا رسيدن نفعى به غير ، يا غير اينها از چيزهائى كه مترتب شود بر فعل او بدون التفات بسوى آنها از جانب قدس ، و امّا غايت به معنى بودن علم واجب الوجود - جلّ و علا - به نظام خير ، آن علمى كه عين ذات او بود ، داعى مر او را به سوى افادهء خير به وجهى كه ما ذكر كرديم . پس او از جملهء مطالبى بود كه كشيده بود به سوى از فحص و برهان ، و شاهد بود بر او عقول فحول حكماء ، و اذهان اكابر و اعيان ، و به تحقيق تنصيص فرموده است بر او شيخ رئيس در تعليقات ، كه فرموده است : و هرگاه انسانى بشناسد كمالى را كه واجب الوجود بالذات بود ، بعد نظم فرمايد امورى را كه بعد از او باشند بر مثال او ، تا آنكه امور بر غايت نظام باشند ، هر آينه غرض او بالحقيقه واجب الوجود بالذات بود كه عين كمال مذكور باشد . پس اگر واجب
هامش
( * ) - در نسخهء الف « غايت »