باشد عقول شامخه و نفوس كليه خير محض نباشند و خيرات در موجودات عرضيه مذكوره غالب بر شر نبود زيرا كه در مجردات نيز جهت فقد و نقصان حاصل باشد و فقدان و نقصان در نشأة فرق و عرض كه نشأة تضاد و تزاحم و تصادم بود بر جهات وجدان آنها غالب بود و قول آن حكيم بارع كه مىفرمايد :
لانّ وجود الشىء لا يقتضى عدمه . بيان ملازمه باشد كه
اشاره به تقرير دليل است بر اينكه شر وجودى نباشد و تشنيع امام المشككين بر اولياى حكمت خالى از سوء ادب و جسارت نبود .
در قول او بود كه مىفرمايد : و الّا لم يوجد . پس معنى عبارت چنين مىشود كه در صورتى كه شرّ امرى وجودى باشد . جايز نباشد كه شر نفس خود باشد . و در بيان اين ملازمه گوئيم كه بنابراين فرض چون شر وجودى بود موجود باشد . زيرا كه مراد از وجودى در اين مقام از سنخ وجود بودن بود ، و مراد از عدمى از سنخ عدم بودن باشد ، و چون مقتضى عدم خود بود ، معدوم باشد . پس هم موجود بود و هم معدوم باشد . پس از فرض وجودى بودن شر ، اجتماع متنافيّين لازم آيد ، و او بديهى البطلان بود ( 528 ) و بطلان لازم دليل بر بطلان ملزوم باشد . پس شر وجودى نباشد ، بلكه عدمى بود ، و با آنكه اصل مطلب بديهى باشد . حكما اين برهان قويم البنيان را ذكر فرمودهاند تا شبهات بعضى از اهل جدال را با آنكه در امرى بديهى بود مجال توجه نباشد ، چه جاى ورود و هم تشنيع مسمى به امام رازى بر اولياى حكمت در اين مقام كه گفته است : حكما بر اين مطلب برهانى اقامه نفرمودهاند ، بلكه به