بود ، نه به انفعال و قبول به صورت ثبات باشد ، نه به هيأت تجدّد ، به خلاف ربط مقبول به قابل ، و وجود اعراض در موضوعات ، اگرچه به اقتضائى در موضوع بود نسبت به خصوص آن عرض . لكن آن اقتضا انقص باشد از اقتضاى جاعل بالذات نسبت به مجعول بالذات ، و اتمّ و اقوى از حضور مجعول بالذات از براى جاعل بالذات حضور شىء بود از براى خود نه از او تعبير شود به وجدان شئى ذات خود را ، و گاهى از اين وجدان تعبير مىشود به عدم فقدان شئى ذات خود را ، و اين مطلب در موضعى بود كه شئى را نسبت به ذات خود وجدانى باشد كه به عينه وجدان جاعل بالذات او نباشد .
ذات او را مثل حضور ذات مبدأ اعلى از براى خود ، و الّا اقوى نباشد از حضور مجعول بالذات از براى جاعل بالذات ، بلكه حضور او از براى خود به عينه حضور او باشد از براى جاعل بالذات او ، و اضعف از همه مراتب حضور ، حضور معلوم بالعرض باشد كه به نفس ذات صالح معلوميّت و حضور نباشد . همچون ماهيّات و متجددات به ماهى متجددات ، و هيولاى اولى ، و بالجمله هرچه موجود بالعرض باشد ، يعنى صالح موجوديّت نباشد بالذات ، حاضر بالعرض بود ، و معلوم بالعرض باشد . و از آنجا كه مناط انكشاف و علم ، حضور معلوم بود از براى عالم ، هر جا كه حضور اتم باشد ، انكشاف نيز اتم باشد ( 492 ) و از اين مطلب لازم نباشد كه وجودات ناقصه به تمام ذات منكشف نباشد از براى عالم به آنها به علم حضورى اشراقى ، زيرا كه انكشاف و حضور ، عين وجود بود ، و تمام ذوات آن وجودات در نظام وجود همان باشد كه در مرتبهء ذات خود واجدند به حسب مقام و درجه كه آنها را بود در نظام وجود .
بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 421
مساهمون: آقا على مدرس زنوزى طهرانى (حكيم مؤسس)
ص٤٢١