واجب در مرتبهء ذات عالم باشد به تمام ماسوى قبل از وجود آنها .
بدون حيثيات متغايره واقعيّه ، و اين نحو از علم در حضور و انكشاف معلوم نزد عالم و درك و وجدان عالم معلوم را اتم انحاء علم و ادراك و انكشاف بود . پس واجب الوجود - جل جلاله - در مرتبهء ذات البته واجد باشد اين نحو از علم و انكشاف و حضور و درك را بهطور اتم و اعلى از آنكه در نفس ثابت بود . پس واجب الوجود - جل و علا - در مرتبهء ذات خود عالم باشد به ذات و هويت عينيهء خارجيهء خود بالذات و للذات به نحو صرافت ، و بهطور وحدت و بساطت ، به نهجى كه علم و عالم و معلوم يك حقيقت خارجيهء بسيطه باشند ، به خلاف نفس كه عالم بود به هويت خارجيهء خود بالذات نه للذات . زيرا كه مبدأ اعلا - جل و علا - موجود بود بالذات يعنى بدون آنكه در موجود بودن محتاج باشد به حيثيتى از حيثيات تقييديه و للذات ، يعنى بدون آنكه محتاج باشد به حيثيتى از حيثيات تعليليه و چون علم عين وجود بود ، علم او به ذات خود به مثابهء وجود او باشد . و چون ثابت شد كه عالم بود به ذات خود به نفس ذات خود ، علم او به نفس ذات خود صرف علم باشد ، صرف علم دارا بود ( 486 ) جميع مراتب علم را ، پس دارا بود علم به هر چيز را در مرتبهء ذات خود ، پس عالم بود در مرتبهء ذات به جملهء وجودات به نهج وجوب پيش از آنكه آن وجودات به نهج امكان ظهور يانبد ، و بهطور وحدت ، نه بهطور كثرت ، به وجه جمع نه به وجه فرق ، به نحو اجمال نه به نحو تفصيل ، يعنى بهطور تباين و افتراق ، زيرا كه وجودات ممكنات - كه امكان وجودى كه عبارت