اشاره به آنكه علت تامهء كافيه چون جهت تمام ذاتش به عينها جهت تمام اقتضاى هويت معلول باشد و علم علت به نفسها عين هويت خارجهء او باشد پس تمام اقتضاى علم به معلول باشد .
ذات ، تمام اقتضاى وجود معلول بود ، مطلوب ثابت باشد ، و اگر منتهى نشود و جهات غيرمتناهيهء مترتّبه حاصل شود ، تسلسل لازم آيد ، و با فرض تسلسل و اغماض از بطلان او گوئيم : اگر جهت تمام ذات سلسلهء مفروضه تمام جهت اقتضاى معلول باشد ، مطلوب ثابت خواهد بود و الّا سلسلهء ديگر از سرگرفته مىشود و جهات غيرمتناهيهء ديگر حاصل شود و هكذا و منتهى نشود به علتى كه كافى باشد در موجود بودن معلول ، و حال آنكه مفروض آن بود كه معلول به اقتضاى علت كافيه موجود بود ، پس ثابت شد كه علت كافيه در وجود معلول بايد علت بالذات باشد ، به آن معنى كه ذكر يافت . و چون اين مطلب محقق شد گوئيم : علم به تمام حقيقت علّت مفروضه به عينه علم به تمام اقتضاى او باشد معلول معين خود را ، و علم به تمام اقتضاى معلول معيّن از علم به آن معلول منفك نشود ، و اين بيان جارى بود در جلى نظر در علتى كه از سنخ ماهيت بود و هم در علتى ( 453 ) كه از سنخ وجود باشد ، لكن علت به اين معنى در سنخ ماهيات ممكن نباشد ، و الّا حقيقت آن ماهيّت و مفهوم او به مفهوم اقتضاى معلول معين منقلب شود . پس علت به اين معنى از سنخ وجود بود ، چه در جلّى نظر نيز محتمل نباشد كه از سنخ عدم باشد . و در بيانات گذشته منكشف گرديد كه علم به حقايق وجوديه منحصر باشد به علم حضورى اشراقى و مشاهدهء حضوريّه ، و او عبارت بود از اينكه هويت عينيهء معلوم