فقير ، بلكه عين حقيقت فقر باشند ، و در ميان غنا و فقر تقابل بود ، بلكه فرمودهاند كه فعل او روح عالم است به اعتبار سريان او در مجردات شامخه و ارواح كليّه كه موجودات عالم امر مقابل عالم خلقند ؛ و هم به اعتبار سريان او در همهء عالم امكان و از آنجا كه لفظ حق در مصطلح ايشان بر فعل واجب الوجود نيز گفته مىشود ، و او را حق ثانى خوانند و اين حق به معنى ثابت باشد مطلقا ، نه خصوص واجب الوجود . و لهذا خداوند يگانه را حق اول خواند . گويندهء شعر مذكور فرموده است :
حق جان جهانست و جهان جمله بدن .
اشاره به آنكه لفظ حق را بر مطلق وجود خارجى كه فيض حق اول است اطلاق كنند و بيان آنكه معناى خلق عالم از عدم چيست .
و از آنجا كه در زبان جمهور و عرف عام حق بر واجب الوجود نيز اطلاق مىشود ، همچون كمان مىشود كه خداوند - جل و علا - جان و روح عالم باشد ، و كليهء عالم امكان از ماده يا موادى حاصل نباشد ، بلكه عالم به معنى ماسوى اللّه به مجرد اراده و ايجاد حق اول - جل جلاله - موجود ( 446 ) شده و هست ، نه از عدم ناشى بود و نه از ممكن ديگر ، زيرا كه عدم نيستى محض و بطلان صرف باشد و نيستى به ضرورت اوليه ماده و منشأ هستى نتواند شد ، و شىء ديگر چگونه مادهء عالم به معنى ماسوى شود ، با آنكه او نيز از اجزاء عالم بود ، زيرا كه هرچه قابل تجدد و انقلاب بود از عالم امكان باشد ، بلكه به ذات داثر و حادث بود . روايت كنند كه از يكى از معصومين ( ع ) شخصى سؤال نمود كه خداوند - جل و علا - عالم را يا خلق يا اشياء يا شبيه به اين عبارت از شىء خلق فرمود يا از لا شىء ، معصوم - عليه