« سؤال سوّم »
تصور چطور بايد نمود كه ذات بارى تعالى خارج از ممكناتست ، و آن محل خارج كجا است و محدود مىشود ذات بارى تعالى ، و اگر داخل است ، آن به چه قسم است ، چنانچه فرمودهاند حكما كه بارى تعالى روح عالم است ، و عالم به مقام بدن است ، در اين صورت اين مواد كه اين عالم از او بنا شده از كجا آمده ، از عدم - كه معنى آن صرف نيستى است - كه بيرون نيامده ، و ممكنات هم عدم نيستند ، غير آنكه مواد عالمساز را هم قديم دانيم ، چنان كه معروف است از ذيمقراطيس و اتباع او ، در اين صورت بايد مادّه و روحى ، يا به عبارت اخرى قوّه و ماده قايل شويم كه حقيقت هستى آن قوه ، و بدن ، مادهء آن و محل آن حقيقت باشد كه به منزلهء يك شخص است ، چنانچه گفتهاند : « حق جان جهانست و جهان جمله بدن »
و محى الدين فرموده است : كه اين ايراد بر عيسويان نيست كه عيسى را خدا دانستهاند ، بلكه ايراد در آنست كه او تنها را خدا دانستهاند ، و فرموده : روح عالم خداست و ممكن و مخلوقى وجود حقيقى ندارد ، همان يك حقيقت است كه به شئونات خود در مظاهر و مرا يا بروز و ظهور مىكند ( 443 ) و اجمال تفصيل را تقدم جلوه بر جلوه قبول كنيم ، و الّا اجمال و تفصيل موجب اشكالات ديگر مىشود .