افاضه ، افاضه به نهج تجدد باشد ، يعنى افاضهء وجود تجددى بود ، چنان كه در متجددات و حادثات . مثلا هريك از قطعات زمان متجدد و حادث بود ، و حال آنكه افاضهء مبدأ اول نسبت به آن قطعات ، مثل حدوث آنها حادث نبود ، بلكه افاضهء او مستمر
اشاره به آنكه حدوث و قدم وجود و موجودند نه عدم و معدوم
بود و ثابت و سارى « 1 » بود در جميع قطعات ماضيه و مستقبله . پس ممكن و معقول باشد كه عوالم غير متناهيه ، كه هريك حادث باشند به حدوث زمانى ، موجود شوند به فيض و افاضهء دائمه و ثابتهء مبدأ اول - جل و علا ، - و مجموع عوالم غير متناهيه به صورت جمع در هيچ مرتبه يا آن يا وقت ، كه در اين مقامات از جهت نبودن لفظ موضوع از براى معنى مقصود استعمال مىشود ، موجود نخواهد بود تا موصوف شود به حدوث يا قدم ، زيرا كه قدم و حدوث از عوارض وجود و صفات موجودات باشند . « 2 » با آنكه معدوم بما هو معدوم به هيچ معنى و مفهوم بر وجه ايجاب متصف نشود ، بلكه جميع مفاهيم ثبوتى و هم عدولى از او به سلب تحصيلى مسلوب شوند . پس معدوم نه كاتب بود ، نه لا كاتب . و هريك ( 25 ) از او به سلب تحصيلى مسلوب شود « 3 » ، و بر فرض وجود عوالم غير متناهيه به صورت جمع و كل مجموعى حادث بود به حدوث زمانى ، زيرا كه كل مسبوق به هريك از اجزاء باشد ، و هريك از اجزاء حادث به حدوث زمانى . پس كل نيز حادث باشد به همين حدوث . پس هر عالم - به معنى ما سوى اللّه كه موجود
هامش
( 1 ) - ب و ج و چا « بود » ندارد .
( 2 ) - ج و چا « سلب شود »
( 3 ) - ج و چا « شوند »