اگر گوئى : شايد واجب الوجود بالذات جل قدسه « 1 » در مبدئيت صادر اول تام و كامل و كافى بود ، و نسبت به ساير ممكنات چنين نباشد ، و صادر اول را نسبت به صادر ثانى ، و ثانى را نسبت به ثالث و همچنين تا آخر موجودات حال به اين مثابت بود ، و در اين صورت ، مبدأ اول به غير محتاج نباشد و تسلسلى نيز لازم نيفتد .
گوئيم : اگر مبدئيت صادر اول نسبت به صادر ثانى عين مبدئيت مبدأ اول - جل و علا - بود ، نسبت به صادر ثانى ، و همچنين تا آخر سلسلهء موجودات ، همهء موجودات به مبدئيت و قيوميّت او موجود خواهند بود ، و مقصود ما حاصل شود و گوئيم لا شريك له فى الايجاد و لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم .
و اگر عين مبدئيت مبدأ اول تعالى نبود ، مبدأ اول در قيوميّت و فيّاضيّت محدود بود ( 23 ) و لازم آيد كه به وجود ناقص شود ، و صرف وجود نباشد ، هذا خلف ؛ و از اين بيان
اشاره به اينكه فعل واجب الوجود واحد بود و هيچ ممكن را صلاحيت موجوديت نباشد و لا شريك له فى الايجاد
معلوم شود كه فعل و ايجاد واجب الوجود كه گاهى از او تعبير شود به امر تكوينى واحد بود ، و او را شئونى ذاتيه و وجوديّه باشد ، و شئونى عرضيه و ماهويه ، و شئون ذاتيّهء او مجعول بالذات باشند ، و عرضيه مجعول بالعرض . پس وجود امكانى كه مباين با وجود واجبى بود به بينونت صفت ، نه بينونت عزلت ، چنان كه امام الموحدين عليه سلام اللّه و سلام ملائكته المقربين
هامش
( 1 ) - ج و چا جل قدسه ندارد