حقيقت ظاهره بود ، در [ كذا ] آنجا كه حقيقت ظاهره مطلق باشد ، يعنى معرّى و مبرّى و مقدس از حدود بود ، نمايش او به آن جهت كه او را نمايد ، و ظهور او بود ، بايد كه معرّى از آلايش
بيان آنكه وجود عام جهت دانش ارتباط به حق باشد بخلاف ماهيات و هر تأثير كه به او نسبت داده شود به حق اول نسبت داده شود .
حدّ باشد ( 432 ) اگرچه به وجهى مشوب به حدّ بود ، لكن در اين وجه نمايش آن حقيقت مطلقه نبود ، و او را ننمايد ، بلكه اگر نمايد محدودى را نمايد ، نه مطلق از حدود را ، و از آنجا كه حكم هر حكايت به آن جهت كه حكايت باشد ملغى بود ، از نظرى كه محكى عنه بيند ، در مرآت حكايت حكم محكى عنه مجرى باشد . در اين نظر و اعتبار مطابق با واقع هرچه بر وجود امكانى بما هو وجود مترتب شود ، همه خيرات و حسنات بود . زيرا كه در حقيقت بر محكى عنه او كه حق اول - جل جلاله - باشد ، مترتب شود ، و حق اول كه حقيقة الحقايق وجود بود ، چون صرف وجود باشد ، صرف خير و خير صرف باشد ، و از صرف خير ، جز خير صرف نيايد ، مگر آن قدر از محدوديت كه لازم انحطاط مجعول بالذات از مقام جاعل بالذات ، و ظهور بالذات از حقيقت ظاهره ، و جلوهء بالذات از متجلّى بالذات بود .
متدبر باشد در اين مطالب الهيّه و متأهل متفطن و سهل مشمار .
تمهيد ربوبى :
از اين بيانات ظاهر و منكشف گرديد كه فيض منبسط ، و وجود عام امكانى از آنجا كه مفاض بالذات حق اول تعالى بود ، جهت ذاتش به عينها جهت ربط به حق اول - جل جلاله - باشد ، و هر مرتبه از مراتب وجودات امكانيه از آن جهت كه حدود وجوديّهاند شئون ذاتيه و اطوار نفسيّهء آن فيض منبسطاند ، و او