امكانى متصور بود ، و به حكم قاعدهء مذكوره بايد موجود باشد و از اينجا وجودات مترتبه غيرمتناهيه ميان هردو درجه از درجات نزول يا صعود متحقق شود ، و حال آنكه محصور باشند بين حاضرين و محبوس و محدود باشند بين طرفين ، و از اينجا لازم آيد كه تمام مراتب آثار و درجات افعال ، مراتب اثر بالذات حق اول و درجات فعل اول او باشند . پس مجعول بالذات و اثر بالذات و فعل بالذات و فروغ و تجلّى او اثرى واحد و فعلى منفرد ، و تجلّى و فروغى فارد بود ، كه به نحو جمع واجد جميع آثار و افعال و تجليات ، و به نحو فرق سارى در همهء وجودات و موجودات بود . پس همهء آثار ، اثر حق اوّل و جميع افعال ، فعل او باشند .
فلاشريك له فى الايجاد :
« اين همه عكس مى و نقش مخالف كه نمود * يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد »
با آنكه ترتّب درجات و مقامات ، نزولا و صعودا ، و افعال خاصه و لوازم مخصوصه و حدّى خاص از براى كل و ماهيتى مخصوصه در قل « 1 » آنها ثابت باشد ، بلكه در بهرى وجودات تعاند و تنافى به حسب آثار ذاتيه ، كه كاشف باشد از تعاند و تنافى به حسب ذات متحقق بود ، لكن به حسب حد خاص به هريك تمام تعاند و تنافى و مباينت و منافرت باشد ، و به حسب سريان فعل مطلق كمال مناسبت و موافقت بود . حدّ خاص جهت بعد و نقص ( 429 ) و سيّئهء تكّونيّهء او ، و دارائى ظهورى از فعل مطلق جهت قرب و كمال و حسنهء تكونيّه او بود . اطلاق جهت ايجاد و امر تكوينى ، و جهت يلى الرّب و وجه تجلى و ظهور حق اول ، و فاعليت به معنى ما منه الوجود بود ، و حدّ جهت تقيّد و ماموريت و جهت يلى النفس ، و فاعليّت به معنى ما به الموجوديت بود ، يا مباشرت و يا اعداد باشد .
هامش
( 1 ) - در هر چهار نسخه كذا ( ظ جل )