تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
انحطاط او از مقام وجوب وجود بالذات بود ، و حدود وجوديه بسايط باشند ، زيرا كه هر هوية وجوديه بسيط باشد در هر مرتبهء از حد وجودى عين تمام آن مرتبه باشد ، لكن هيچ حدى از آن حدود عين او نباشد به حسب اطلاق او ، و الّا آن حد به سريان او در همهء حدود سارى بود ، پس معيّت حق ظهور او باشد در مظاهر وجودات امكانيّه ، و از آنجا كه ظهور علم از حقيقت ظاهره آيد ، و حدود از ظهور به نحو تبعيّت و لزوم بلكه ظهور در هر مرتبه از مراتب و حدود وجوديّهء عين آن مرتبه و حدّ بود ، حدود وجوديه به نفس معيت حق موجود باشند - بلكه هيچ مرتبه از آنها را ذاتى و حقيقتى وجوديه نبود ، الّا ظهور حق در آن مرتبه و معيت حق با او . پس در نشأت امكان امرى وجودى جز معيت حق نبود تا توانيم كه گوئيم او با حق بود ، و اگر گوئيم ، مجرد لفظ باشد بدون معنى و حقيقت - و يا از معيت حق با خلق ، به معيّت ( 407 ) خلق با حق تعبير كرده‌ايم ، اگر جايز بود اين نحو تعبير و استعمال به قواعد علوم عربيه و الّا ماهيات اگرچه در جلى نظر يعنى نظر جمهورى عامى به تصور و توهم آيد كه با حق به ظهور او مع باشند . زيرا كه ماهيّت از سنخ وجود نباشد ، لكن در دقيق نظر خاص حكمى معلوم و واضح بود كه ماهيات را صلاحيت مظهريت ظهور حق نبود ، زيرا كه فرموده‌اند : المهية ليست من حيث هى الّا هى . پس اگر به ذات مظهر باشند ، عين مفهوم مظهر شوند ، و انقلاب مستحيل يا خلاف فرض و وحدت جميع به حسب مفهوم لازم آيد ، و اختلافى به حسب مفهوم در آنها نبود ، و نيز گوئيم آنها را تقررى وجودى ، بلكه مفهومى نباشد الّا به وجود . پس تقرر و تذوت آنها به نفس معيّت و ظهور حق بود ، و هريك از معين را بايد ذاتى و تقررى در مقام خود باشد تا متصف شود به معيت با ديگرى .

تبصرة

نگارندهء حروف در زمان گذشته در مباحث عرفانيهء علت و معلول اسفار اربعة