بالعرض ، كه فقد مقام وجوب وجود بود ، و اين حدّ اول باشد كه به عقل اول و عقل كلى ناميده شود . پس اطلاق او كه جهت يلى الرّب او باشد بر تجدّد او كه جهت يلى النفس او بود به ذات مقدم باشد ، و از آنجا كه مجعول بالذات بود ، و جاعليت و مجعوليّت در حقيقت واحده باشد ، و تمام مناسبت ذاتيه در ميان جاعل بالذات و مجعول بالذات متحقق بود .
اشاره به آنكه عقل اول چنان كه مجعول بالذات نسبت به واجب باشد همچنين مقتضى بالذات به مادون خود بود .
چنان كه در بيانات پيش گذشت عقل اول نيز مقتضى بالذات باشد و مقتضى بالذات عين اقتضا بود ، و اقتضا مستتبع مقتضى باشد ، و مناسبت تامه ميان مقتضى بالذات ، و مقتضاى بالذات مستلزم ظهور مقتضى بالذات در مرتبهء ذات مقتضاى بالذات بود و هكذا . زيرا كه اين بيان در مقتضاى عقل اول نيز جارى بود ، تا سلسلهء اقتضا نازل شود به مقاميكه اقتضا از كمال ضعف اقتضاى فاعل ما منه الوجود نبود ، بلكه اقتضا و استتباع ، فاعل ما به الوجود باشد ، همچون وجود فصل نسبت به جنس ، و وجود صورت نسبت به هيولى ، و وجود موضوع نسبت به عرض ، و وجود معروض نسبت به عرضى . ( 406 ) پس ظهور حق از آنجا كه ظهور او بود مقدم بر تجدّد به حدّى وجودى او به وجهى از اعتبار مطابق با واقع . يعنى به آن جهت كه از حق آيد ، و اين جهت را جهت يلى الرّب گويند ، و حدّ وجودى مظهر او باشد ، و چون حدّ وجودى از سنخ وجود بود ، ظهور عين مظهر بود به وجهى از اعتبار مطابق با واقع ، يعنى به آن جهت كه منحط بود از مقام وجوب وجود ، و اين جهت را جهت يلى النفس گويند ، و از آنجا كه