اين دو مرتبه از مراتب اقتضاى حق اول باشد . به اين معنى كه يك اقتضا بيش نباشد ،
« وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ »
، و به آن اقتضا به حسب شئون ذاتيّهء او جميع ماهيات موجود شوند ، و او فاعل ما به ، يعنى ما به الموجوديّهء آنها بود ، و فاعل ما منه آنها ، يعنى ما منه الموجوديهء آنها حق اول باشد . خلق اللّه الاشياء بالمشية و المشية بنفسها . پس چنان كه وجود حق اول به ذات از عنوانات صفات ذاتيه و اسماء ذاتيه ، و مفاهيم اعيان ثبوتيهء ماهويّه منزه و معرى بود ، و مستتبع اين امور به ذات ، و اين امور در مرتبهء اخيره از مرتبهء ذات او به تقرر مفهومى متقرر بوند ( 382 ) و به صورت جمع به آن وجود موجود ، و در او مجتمع باشند ، و بهطور اتحاد ما بالعرض با ما بالذات با او متّحد ، لكن آن وجود وجود خاص ، و وجود خارجى آنها نباشد ، و آثار مطلوبه آنها بر آنها مترتب نشود ، بلكه وجود خاص حق اول بود ، و آثار مطلوبهء حق اول بر او مترتب شود .
وجود عام امكانى و فيض منبسط نيز به ذات از عنوانات صفات فعليّه ، و اسماء فعليّه و مفاهيم ماهيات منزه و معرى بود ، و مستتبع اين امور به ذات و اين امور در مرتبهء اخيره از مرتبهء ذات او به تقرر ماهوى متقرر باشند و به صورت فرق به حسب مراتب نزول و صعود او به او موجود ، و در او مجتمع بوند ، و او به حسب اطلاق و سريان در مراتب وجود خاص ، وجود خارجى آنها باشد ، و آثار مطلوبهء آنها بر آنها مترتب شود . از اينجا ظاهر مىشود كه منشأ فعل بما هو فعل وجود حق اول بود ، و منشأ مفاهيم صفات و اسماء و ماهيات كه تابع فعلند مفاهيم صفات ذاتيه و اسماء ذاتيّه و ماهيات باشند كه تابع ذات حق اولند از اينجا ظاهر و منكشف مىگردد كه نظام وجود ممكنى مطابق بود با نظام وجود واجبى ، و فرقى نباشد ميان آن دو ، مگر آنكه وجود واجبى جهت جمع وجود ممكنى ، و وجود ممكنى جهت فرق وجود واجبى باشد . از مجمل بود ( 383 ) و اين مفصل ، او واجب باشد و اين ممكن او به ذات غنى بود ، و اين به ذات فقير ، او معبود باشد و خالق ، و اين عبد باشد و مخلوق ، و هر فرقى عين جمع بود ، و هر مفصلى عين