فرمودهاند : كه آن واحد كه اوّل صادر بود از مبدأ اول ، عقل اول باشد ، و كثرت در وجود از جهات او حاصل شود . يعنى جهات او مبدأ كثرت ساير معلولات باشند ، بلكه عقل اول شأنى از شئون ذاتيّه و عرضيّه صادر اول و فيض منبسط بود ، و كثرت از شئون ذاتيّه و عرضيّهء او به ترتيب من الاشرف فالاشرف الى الاحسن فالاحسن حاصل شود ، و آن كثرت با وحدت او منافى نباشد ، بلكه بر قوّت او در وحدت و شدت او ، در بساطت دليل بود ، و كاشف باشد . زيرا كه وحدت در عين كثرت بيگانگى حقيقى آشكار بود ، و هرچه كثرت بيشتر بود وحدت در آن كثرت بيگانگى حقيقى آشكارتر آيد و قلب سالك عارف به شهود وحدت ، در عين فرق كثرت و شهود كثرت در عين جمع وحدت ، راسختر گردد .
زلف آشفتهء او موجب جمعيت ماست * چون چنين است پس آشفتهترش بايد كرد
پس ظاهر و عيان شد كه مجعول بالذات از حق اول فيض منبسط بود ، و هرچه بالذات مشتقى باشد به ذات عين مبدأ آن مشتق باشد . پس فيض منبسط عين جعل به معنى مجعوليّت بود ، و عين صدور ( 381 ) باشد ، و ساير اشياء متعينه به تعينات وجوديّه يا ماهويّه مجعول و صادر باشند ، و كل آنها بهم مسبوق باشند به صدور . از قبيل مسبوقيت ما بالعرض به ما بالذات و چون آنها را بهم ملاحظه نكنى و يگان يگان اعتبار كنى و ملاحظه كنى نسبت آنها را بهم بعضى را در قبول اشراق حق اول و نور الانوار سابق يا بى ، و بهرى را مسبوق و سرّ اين سابقيت و مسبوقيت نزول اشراق حق اول و فيض منبسط او بود به ترتيب من الاشراف فالاشرف الى الاخص فالاخس ، و چون فيض منبسط عين اقتضا باشد ، مراتب او مراتب اقتضا باشند ، و آن مرتبه كه تعبير از او به عقل اول كنند به حسب وجود اقتضا باشد ، و اقتضاء مقتضى بالذات بود ، و لذا متقدمين فرمودهاند : كه عقل اول مقتضى بالذات بود نسبت به عقل ثانى ، و در حقيقت هريك از