بالذات از قبل اقتضاى جاعل بالذات از حدود عدميّه و ماهويه مطلق آيد ، و به جز وجدان وجودى از قبل اقتضاى جاعل بالذات او را نباشد ، و حدود عدميّه و ماهويه بالذات مجعول نباشند ، و از مرتبه و مقام تقرر وجودى مجعول بالذات كه او را در نظام وجود بود ، سلب شوند ، و در مرتبهء اخيره لا حق شوند ، و چون چنين باشد وجههء مظهريت و مجلائيت مجعول بالذات ، نسبت به ذات و كمالات ذاتيهء جاعل بالذات ، مجعوليت بالذات بود ، مجعول بالذات در مرتبهء متقدمه بر حدود عدميّه و ماهويّه به حسب ذات و تقرر وجودى ، مظهر و مرآت و محل نمايش ذات و كمالات ذاتيهء جاعل بالذات باشد ، لكن به وجه وجه نه بطور كنه ( 371 ) لهذا ذات او را و كمالات ذاتيهء او را از حدود عدميّه و ماهويهء مطلق نمايد ؛ زيرا كه نمايش و مرآتيت او نسبت به جاعل بالذات از آن جهت باشد كه هويت خاصهء او در مرتبهء اقتضاى جاعل
اشاره به اينكه حدود وجوديهء مجعول بالذات از آن جهت كه مظهر و نمايش جاعل بالذات بود از نظر اعتبار متألهين و بصيرت شهود مكاشفين ملغى باشد و مطلق بود .
بالذات متعين باشد ، و در مرتبهء آن اقتضاى متعين نباشد ، مگر وجدان او ، و چون در وجدان او نيز به دقت فلسفى نظر كنيم ، گوئيم : اگرچه وجدان او حدّى وجودى بود ، لكن اين حدّ وجودى به حسب ملاحظه او باشد به اعتبار مقامى كه او را در نظام وجود به ما هو نظام الوجود بود ، و امّا به حسب ملاحظه او به اعتبار آنكه از اقتضاى ذاتى جاعل بالذات ناشى بود ، و در مرتبهء آن اقتضا متعين باشد ، از اين حد نيز مطلق افتد ، زيرا كه اين حدّ در مرتبهء اقتضاى جاعل بالذات به وجه اعلا متحقق و متعين و معلوم بود .
پس به آن جهت كه از قبل اقتضاى فاعل تام الاقتضاء متعين