امكانى به ملاحظهء نزول و صعود بر نفس خود دائر باشد ، و به ذات متطوّر ، و از آنجا كه تمام ، اثر مبدأ اول باشد ، و تمام ظهور اسماء و صفات او در حقيقت اطوار ، اطوار حق اول بود ، لكن نه به حسب ذات و كنه ، بلكه به حسب فعل و ظهور و وجه .
در هرچه بنگرم تو نمودار بودهاى * اى نانموده رخ تو چه بسيار بودهاى
اشاره به اينكه بجز وجدان وجودى كه در مجعول بالذات بود از قبل جاعل بالذات بالذات نمايد و حدود ماهويه و عدميه مانع وجدان وجودى او و مجعول بالعرض باشد .
و چون هويّت خاصّهء مجعول بالذات در مرتبهء اقتضاى جاعل بالذات كه عين ذات او بود - به حكم مناسبت ذاتيّهء جاعل بالذات با مجعول بالذات ، نظر به عدم امكان عموم اقتضاى او ، يا تساوى ( 370 ) اقتضاى او نسبت به مجعول بالذات و غير او ، و الّا تخصّص بلا مخصص لازم آيد - بايد متعيّن بود به تعيّنى كه او را به حسب وجدان بود نه به حسب فقدان . زيرا كه حد عدمى يعنى فقدانى كه مجعول بالذات را باشد به حسب مقامى كه او را در ترتّب و نظام وجود بود در مرتبهء ذات ، و اقتضاى ذاتى جاعل بالذات نباشد ، و الّا جاعل بالذات محدود شود ، در مرتبهء ذات ، به حدى كه مجعول بالذات را بود ، بلكه تركيب در ذات او لازم آيد ، و آنچه مفروض شد كه به تمام ذات جاعل بالذات بود چنين نباشد ، بلكه تكرر يك عين وجودى به حدى خاص ، و تعيّنى مخصوص لازم آيد ، و هم شىء واحد ، مفيض ذات خود شود ، و هم جاعل بالذات مفروض فاقد مقام خود بود ، و مكافى با مجعول بالذات شود . پس جاعليت و مجعوليت از ميان برخيزد . مجعول