باشد . و هكذا . پس مبدأ اول مستند و مرتبط اليه ، و مبدأ همهء وجودات و ايجادات باشد و لازم نباشد « 1 » .
و توحيد فعلى كه گوئيم عقل اول مثلا با عقل ثانى در وجودى واحد و سارى در هر دو متحد بود . و هكذا وجودى واحد سارى در جميع ممكنات باشد ، و اگر تسليم شود كه وجودى عام مشترك بود و سارى باشد در ممكنات ، گوئيم آن وجود عام مقدم بر مراتب ممكنات نباشد ، بلكه در هر مرتبه عين آن مرتبه بود ، و مجعول بالذات مبدأ اول ، مرتبهء اولاى از سريان او باشد ، و مرتبهء دوم مجعول بالذات مرتبه اولى بود ، و هكذا عليّت و معلوليّت در ميان مراتب سريان او بود ، و او ( 367 ) در هر مرتبه از آنجا كه عين آن مرتبه بود به حسب وجود موصوف باشد به عليّت مرتبه كه در تحت او بود ، و به معلوليّت مرتبهاى كه در فوق او باشد ، اگر ميان دو مرتبه واقع بود . لهذا كلام شريف والد علّامه محتاج به توضيح باشد ، تا واضح شود كه مجعول بالذات وجودى عام بود ، به عمومى وجودى ، و او فعل مطلق مبدأ اول - جل جلاله - باشد . پس گوئيم از آنجا كه مناسبت تامه ذاتيه در ميان هر جاعل بالذات و مجعول بالذات او لازم باشد به حيثيتى كه مثل آن مناسبت و مكافى با او چه جاى اتمّ از او ، ميان جاعل بالذات ، و غيرمجعول بالذات او ، و ميان مجعول بالذات و غيرجاعل بالذات او متحقق ، بلكه متصور نباشد ، و الّا ترتّب هويّت خاصّهء آن ، مجعول بالذات ، بر هويّت خاصهء آنجاعل بالذات ، نه بر غير او ، و اقتضاى هويت خاصهء آنجاعل بالذات ، هويت خاصه ، آن مجعول بالذات را ، نه هويّت خاصهء غير او را ، ترجّح بلا مرجّح ، و تخصص بلا مخصّص بود . پس بايد كه مناسبتى ذاتيه مثل آن مناسبت كه آن دو را بود با يكديگر ، در هريك از آن دو با غير ديگرى متحقق و متصور نباشد . پس اگر جاعلى بالذات فرض كنيم كه ممكن الوجود
هامش
( 1 ) - منظور مؤلف اين است كه « مبدأ همهء آنها باشد ولى لازم آنها نباشد .