و در صورت دوم لازم آيد كه به جزوى از ذات از تعيّن و تشخّص و استغناى از غير خالى و در موجوديّت محتاج به غير بود ، و چون كل به جزو در تقرر و تقوّم محتاج باشد ، لازم آيد كه واجب الوجود بالذات مفروض ، واجب الوجود بالغير باشد ،
و در صورت سوم لازم آيد كه به بعضى از ذات كه عدم باشد ، بالذات طارد عدم نباشد ، بلكه به ذات طارد وجود بود ، و طارد وجود بالذات به ذات قبول وجود نكند ، و الّا اجتماع متباينين و متناقضين لازم آيد . پس اگر موجود شود ، به عرض موجود شود و هرچه به عرض موجود « 1 » بود تابع باشد ، و مفتقر به متبوع . پس لازم آيد كه واجب الوجود ، در موجوديت محتاج به غير بود ، هذا خلف .
و در صورت ( 17 ) چهارم لازم آيد كه در ذات مقدسش جهت امتناع يا جهت قوه و امكان ثابت شود . زيرا كه اگر در مرتبهء ذات از وجدان آن شىء كه فاقد بود ابى باشد جهت امتناع در او متحقق بود ، و اگر نباشد جهت امكان .
ابانة حق و ازالة باطل
از اين بيان ظاهر مىشود كه در ذات واجب الوجود بالذات جهتى از جهات امكان ، و وجهى از وجوه ماهيّت ، و حيثيّتى از حيثيات عدم و امتناع متحقق ، بلكه متصور نباشد . پس جميع جهات ذات مقدسش جهتى واحد بود و جملهء حيثيات او ، حيثيتى فارد ، و آن جهت و حيثيت ، وجوب وجود و تأكّد وجود باشد . به نحوى كه تأكدى در وجود بالاتر از او متصور نباشد . فهو صرف الوجود الذى لا اتم منه و لا اعلى و لا اكمل منه و لا اقوى و لا اظهر منه و لا اجلى . فهو المبدأ الاعلى و المقصد الاسنى رب الاخرة و الا - ولى تبارك و تعالى . فهو الثابت الحق و الغنى المطلق .
هامش
( 1 ) - ب و ج « شود »