آن حدّ مقامى ديگر متصور شود ، و آن حقيقت در درجه و حدى كه دارد ، آن مقام را دارا نباشد ، پس واجد خواهد بود فقدان مقام را ، و از آنجا كه آن مقام هم از مقامات حقيقت بياض باشد ، لازم آيد كه درجهاى از درجات مقابل خود را واجد بود ، و مرتبهاى از مراتب خود را به آن جهت كه آن حقيقت باشد فاقد ، پس صرف حقيقت بياض نباشد آنچه فرض شد كه صرف حقيقت بياض باشد .
پس صرف حقيقت وجود ، وجودى بود كه از جميع جهات عدميّه و جملهء حيثيّات ماهويه و كافهء مفاهيم ، در مرتبهء ذات خود ، خالى و مبرّا بود ، و چون چنين باشد ، جميع انحاء وجود را به آن جهت كه وجود است واجد بود ، لكن به نحو بساطت ( 14 ) چه اگر به نحو تركيب واجد بود محدود شود ، و محدوديت مخالف صرافت باشد .
و همچنين صرف وجوب ، از جميع جهات امكان و امتناع ، و صرف علم از جملهء جهات جهل و صرف قدرت از كافهء جهات عجز ، و صرف حيات ، از همهء جهات موت خالى باشد ، و جميع جهات وجوب و يا « 1 » علم و يا قدرت و يا حيات را واجد بود .
بيان معنى كلام حكماى متألهين واجب الوجود بالذات و للذات واجب الوجود من جميع الجهات و الحيثيات
از اينجاست كه حكماء متألهين « 2 » - قدست اسرارهم - فرمودهاند : كه واجب الوجود بالذات و للذات ، واجب الوجود من جميع الجهات و الحيثيّات ، و مقصودشان از اين كلمهء الهيّه اين بود كه واجب الوجود بالذّات و للذّات در مرتبهء ذات ، از جميع جهات عدم و جملهء حيثيات امتناع ، و كليّهء مفاهيم و ماهيات ، و
هامش
( 1 ) - غير الف نسخ ديگر « يا » ندارد
( 2 ) - ب و ج و چا الهيون