تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
چون چنين باشد « 1 » جزو وجودى تجددى را طالب و مستدعى و قابل باشد يك دفعه موجود نتواند شد ، و الّا خلاف مفروض و يا انقلاب ماهيّت به انقلابى مستحيل لازم آيد ، و از اينجا ظاهر شود كه اتحاد دهر با تمام نشأة حركات و تجددات دفعى بود نه تجدّدى ، و اتحاد مراتب تجددات و قطعات و حدود حركات با او دفعى نبود ، بلكه به تدريج باشد . پس سنوح حالت در دهرى و فاعل نباشد ، بلكه در زماين و قابل باشد . شعر :
تقدير به يك ناقه نشايد و دو محمل * سلماى حدوث تو و ليلى قدم را
فى المثل سايهء درختى اگر بر آب نهرى كه جارى باشد افتد ، افتادن آن سايه بر آن آب به جريان آن آب متجدد نشود اگرچه آب به واسطهء جريان متجدد بود ، سطح ظاهر دريا اگر متموج بود ، و موجها حادث شود تجددى نباشد ، مگر در صورت و هيئت موجها ، اگر آيينه‌هائى به تدريج در مقابل آفتاب آيند و گذرند ، در آفتاب بلكه در شعاع و فروغ او تجددى نبود ، اگرچه به واسطهء تجدد مرائى عكسهاذى متعدد و متجدد از آفتاب حاصل شود . دريا را اگر جزرى باشد و مدّى ، و از مدّ او بسطى حاصل شود ، و از جزر او قبضى ( 341 ) و در بسط صورى بارز شود ، و در قبض كامن ، اختلافى در اتحاد دريا با آن صور نباشد ، اگرچه آن صور به حسب قبض و بسط ، و بروز و كمون متجدد آيند ، و چون به نظر تحقيق و توحيد نگرى ، جهت ثبوت و ثبات استقرارى ثابتات ، و ثبوت و ثبات تجددى متجددات دهرى ، واحد باشد ، و او فعل اطلاقى و مشيّت ثانيه و قيوميّت مطلقه و نفس رحمانى و كلمهء كن و امر تكوينى و فيض مقدس بود ، و او مجعول
هامش
( 1 ) - كذا در هرسه نسخه و ظ جمله مغشوش است ، ظاهرا جمله اينطور درست است : و چون چنين باشد وجودى تجددى را طالب و مستدعى ، و قابل نباشد يك دفعه موجود شود .