ماهى حوادث به او ، به اعتبار جهت تجدد و حدوث به ذات نبود ، بلكه به عرض ارتباط جهت ثباتى و دهرى به او مرتبط باشند ، و الّا يا ثبات متجددات به ماهى متجددات لازم آيد ، و يا تجدد ثابت به ماهو ثابت ، و تغيّر و تجدد از نزول وجود و مقارنت ماده ، و شوب به نقصانات و تصورات و شوق فطرى سافل و دانى به عالى ، و ميل ناقص به اتصال به كامل حاصل شود . پس از لوازم خصوص نشأه و مرتبهء خاص از وجود بود ، و هر لازم به عرض ، ملزومى كه او را باشد مجعول بود نه به ذات . پس جهت تجدد ، مجعول بالذات نباشد ، و مجعول بالذات جهت ثبات و دهريّتى باشد كه با آنها به وجودى واحد موجود بود ، و جهت ثبات و دهريت از آن جهت كه جهت ثبات و دهريت بود ، از حدود زمانيه و مكانيه به ذات خالى و عارى باشد ، و به ذات بر آنها مقدم بود ، از قبيل تقدم
اشاره به اينكه جميع متجددات ذاتيه بما هى متجددات به استتباعى واحد از ثابت بما هو ثابت حاصل باشند .
ما بالذات بر ما بالعرض ، و تقدم فاعل ما به بر مفهول ، و در آن مرتبه كه مقدم باشد ، به هيچ حدى از حدود زمانيه و مكانيّهء حاصله از مواد و متعلّقهء به استعدادات قوابل ، محدود نبود ، و نسبت او به كل يك نسبت باشد . پس تمام نشأه زمان و تجددات و حركات نسبت به او لازمى واحد بود . پس به استتباعى ( 340 ) واحد ، جميع را مستتبع باشد ، و از آنجا كه لازم به حسب و آن ثابت مجعول بالذات ، و از آنجا كه هر موجودى حقيقت و ماهيّت - تجدد بود و حركت ، و