در بيان اينكه هيچ زمانى از ازمنه از حجت اللّه خالى نباشد .
و كامل شود « 1 » ، ( 334 ) و هر نفسى از نفوس مستكفيه كه اتمّ باشد از ساير نفوس مستكفيه و غيرمستكفيه در هر زمانى از ازمنه حجة اللّه بود . پس هيچ زمانى از ازمنه به حسب نزول و صعود از نفوس مستكفيه خالى نباشد ، اگرچه صعود در اين باب تابع نزول و به اقتضاى او و تربيت او بود ، و چون غاية الغايات كه مرتبه ختميت بود حاصل شود ، فاعل و مفيض او يا عقل اول بود كه صادر اول باشد ، يا واجب الوجود در صورت اولى لازم آيد كه مقام غايت الغايات و ختميت مكافى با صادر اول نبود ، زيرا كه هيچ معلولى مكافى با علّت فيّاضهء خود نباشد ، و از اين مطلب خلاف فرض لازم آيد ، و در صورت دوّم صدور كثير بما هو كثير از واحد من جميع الجهات لازم آيد ، و بطلان لازم در كتب اولياء حكمت مبرهن بود ،
اگر گوئى صدور عقل اول به مجرد اقتضاى فاعل بسيط بود ، و صدور نهايت وجود كه مكافى او بود ، به جهات قابليّت نيز محتاج باشد . پس جهات قابليت را نيز در صدور او مدخليّت بود ، و چون چنين باشد از واحد من جميع الجهات صادر نباشد ، و صدور كثير بما هو كثير از واحد من جميع الجهات لازم نيايد .
گوئيم جهات قابليت مكثر فاعل نبود زيرا كه جهات فاعليت همه از سنخ اقتضا بود ، و جهات قابليت همه از سنخ قوّه و قبول . پس اگر فاعل را جهاتى بود كه بهر جهتى او را اقتضائى باشد ، و هر اقتضائى جهت ذاتش به عينها جهت تخصيص
هامش
( 1 ) - ج بود