اشاره به اينكه عدم تركّب وجود از اجزاى ماهويه از بديهيات باشد .
كما ينبغى و على ما ينبغى . زيرا كه هركس كه داند كه حقيقت وجود حيثيت ذاتش به عينها حيثيت موجوديت بود ، حقيقت عدم جهت ذاتش به عينها بطلان و معدوميّت باشد ، و از مرتبهء ذات ماهيت هريك از اين دو به سلبى بسيط مسلوب بود و داند كه هر مركب به حسب ذات به جز نفس تمام اجزاء نباشد به ضرورت ، داند كه اگر حقيقت وجود مركب باشد از جنسى و فصلى كه هريك از سنخ ماهيّت بود خلاف فرض لازم آيد . يعنى لازم آيد كه آنكه موجود بالذات بود ( 298 ) به فرض - يعنى به ملاحظهء مرتبهء ذات مصداق و محكى عنه مفهوم موجود باشد به حسب مرتبهء ذات - مفهوم موجود از او سلب شود . چنان كه اگر فرض شود كه هريك از جنس و فصل او از سنخ عدم باشد لازم آيد كه آنچه موجود بالذات بود معدوم بالذات باشد ، و اگر يكى از اجزاء او عدم باشد لازم آيد كه آن چيز كه به فرض به تمام ذات موجود بالذات بود به تمام ذات موجود بالذات نبود ، بلكه بعضى از ذات موجود بالذات باشد ، پس آن بعض به تنهائى وجود بود ، و عدم از حقيقت وجود بيرون باشد .
تفريع و استنتاج
بيان آنكه وجود را نه اجزاى تعمليه بود نه اجزاى تحليلهء عقليه و نه اجزاى خارجيه معنويه و نه اجزاى خارجيهء مقداريه
از اين بيانات و تبيانات ظاهر و منكشف مىگردد كه هر هويت وجوديه از آنجا كه هويت وجوديّه بود به ذات بسيط باشد ، و تركب از اجزاء تعمّليه كه وجود و عدم باشد و از اجزاء عقليّهء تحليليه كه جنس و فصل بود ، و از اجزاء معنويّه خارجيه كه ماده و صورت باشد ، و از اجزاء وضعيّهء مقداريه كه به وجودى