تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨

اشاره به ايرادى از نگارندهء حروف بر هر دو جواب از مناقشهء مذكوره

باقى نماند و جسم به تمام ( 271 ) اجزاء زايل شود ، و اين مطلب هم مؤدّاى براهين قاطعه بلكه ضرورت ، و هم خلاف اتفاق اين دانايان - قدست اسرارهم - باشد ، زيرا كه متفقند بر اينكه هيولى در حال فصل و وصل و تبدل صور باقى باشد ، پس صواب چنين باشد كه گوئيم كه وحدت هيولى به عينها وحدت جنس باشد به حسب وجود ، به اين معنى كه هيولاى اولى نفس طبيعت جنس عالى بود كه به وجود فصل مقسّم خود - كه طبيعت امتداد جوهرى باشد - موجود بود ، پس هيولى را تحصلى در خارج - جز تحصلى كه به تبع تحصّل امتداد جوهرى او را بود - نباشد ، اگرچه آن تحصل ، تحصل امرى بالقوه بود ، چنان كه محصّلين فرموده‌اند ، زيرا كه حقيقت هيولى قوهء صرفه و صرف قوه باشد ، زيرا كه اگر در او فعليّتى باشد از قبول فعليتى ديگر ابا كند ، چنان كه فرموده‌اند : كلّ فعلية بما هى فعليه فهى تأبى عن فعلية اخرى . لكن نه آن قوه كه اضافه بود يا صفت ذات اضافه ، بلكه آن قوه كه از مقولهء جوهر باشد و قوهء صرفه در قبال جميع درجات فعليت افتد . پس اگر هيولى را وجودى بود جدا از وجود صورت لازم آيد كه قوهء محضه نباشد ، پس هيولى به نفس فعليت وجود

اشاره به برهانى بر اتحاد هيولى با صورت

صورت موجود باشد ، و فرق ميان او و جنس به ذات نباشد ، بلكه به اعتبار خارج و ذهن بود . چنان كه قدوهء اصحاب تحقيق سيد المدققين مير صدر شيرازى - قدس سره - تحقيق كند و صدر ( 272 ) اعاظم متألهين را نيز تحقيق همين باشد . از اينجا ظاهر و منكشف مىگردد كه به تبدل صور بر هيولى به تجدّدات