بيان برهانى بر كثرت وجود
نيز محدود بود ، آن فوق به وجوب وجود أولى باشد تا منتهى شود به غيرمحدود ، پس كثرت در وجود ثابت شود اگرچه همهء وجودات واجب الوجود بالذات و للذات باشند ، لكن از آنجا كه واجب الوجود بالذات و للذات واجب الوجود من جميع الجهات باشد . هيچيك از وجودات مفروضهء محدوده واجب الوجود نباشد ، بلكه ممكن و معلول باشند . پس ثابت شد كه محدوديت وجود ملازم معلوليت او بود ، و از آنجا كه معلوليت ملازم عليّت و عليّت و معلوليت در وجود باشد و جهت عليّت مخالف جهت معلوليّت كثرت در وجود ثابت شود به نهج عليت و معلوليت ، پس وضع وجود محدود هم ملازم كثرت بود هم ملازم ( 256 ) واجب الوجود ، و از آنجا كه واجب الوجود صرف حقيقت وجود واجب الوجود من جميع الجهات و الحيثيات بود و هيچ كمالى از كمالات وجوديه را فاقد نباشد ، وضع وجود او به عينه وضع جميع كمالات وجوديه بود ، بلكه وضع حقيقت وجود مطلقا به عينه وضع جملهء كمالات وجوديه باشد ، و از جملهء كمالات وجوديه يعنى كمالات وجود بما هو وجود و موجود بما هو موجود اقتضا و فياضيت و جاعليت باشد ، چنان كه جلّ من قائل در مقام ستايش و اظهار كمال فرمايد : الّذى اعطى كلّ شىء خلقه ثمّ هدى . پس وجود واجب لوجود - جل جلاله - فياض و جاعل بود ، چنان كه مىفرمايد : جاعل الظلمات و النّور و جاعليت ملازم مجعوليت بود در خارج و مكافى او در ذهن و از آنجا كه موصوف به جاعليت ، جاعل بالذات بود ، و موصوف به مجعوليت ، مجعول بالذات ، يعنى