نباشد . پس اگر مفهوم وجود را جز يكفرد نباشد آن فرد يا وجودى صرف بود ، يا وجودى محدود . وجود صرف را مبدئى فاعلى معقول نبود ، زيرا كه مبدأ او جز وجود صرف نتواند شد ، چه به بداهت عقل مفيض و فاعل تام شىء در موجوديت و وجود از آن شىء ناقص نباشد ، و وجود محدود از وجود صرف ناقص بود ، و چون در حقيقت وجود اعلى از وجود صرف متصور نباشد مبدأ فاعلى او وجود صرف باشد و لازم آيد كه شىء مفيض خود باشد و بر نفس خود مقدم شود ، علاوه بر اينكه تكرّر نفس شىء و صرف شىء معقول و متصور نباشد تا آنكه علتى و معلولى متصور شود ، و چون وجود صرف را علّتى فياضه نبود واجب الوجود باشد ، و از آنجا كه واجب الوجود بالذات و للذات واجب الوجود بجميع جهات و حيثيات بود ، يعنى جز جهت وجوب وجود در ذات او جهتى نباشد ، و از جميع جهات عدم و امتناع و حيثيات قوه و فقد كمالى از كمالات وجوديت و سنخ ماهيّت و مفهوم مبرّى و منزه و معرّى بود چنان كه ( 253 ) به تفصيل ذكر يافت ، وجود محدود وجودى ممكن باشد ، يعنى وجودى بود كه جهت ذاتش به عينها جهت ربط به غير باشد ربط افتقارى بهطوريكه معلول را نسبت به علت فياضه باشد . پس وجود محدود بدون آن غير كه علت فيّاضه بود موجود و متحقق نشود ، و علت فياضهء وجود چنان كه ذكر شد از سنخ وجود بود ، و از اينجا كثرت در وجود ظاهر شود ، و اگر آن علت نيز وجودى ممكن باشد علت طلب كند ، و البته به واجب الوجود منتهى شود ، چنان كه در مقام خود بيان نمودهاند .
به بيانى ديگر گوئيم تحقق حقيقت وجود در مرتبهء آن وجود محدود يا به آن جهت باشد كه بالذات و للذات موجود بود ، يا به آن جهت بود كه بالذات فقط موجود باشد ، يعنى به ذات طارد عدم بود . در صورت اولى واجب الوجود باشد ، و در صورت دوم از آنجا كه محدود باشد فوق او متصور بود و آن مرتبه كه فوق او باشد در موجود بالذات بودن و طارديت عدم اتمّ و اكمل بود ، پس اولى بود به موجوديت و موجود
بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 223
مساهمون: آقا على مدرس زنوزى طهرانى (حكيم مؤسس)
ص٢٢٣