جهت متعارف بود در نزد جمهور عدم وصف پارهاى از موجودات را مثل طبايع جسمانيه به اين عوارض .
تحقيق عرشىّ
بدانكه مفهوم وجود ، چون ملاحظه شود بدون ملاحظهء مفهومى ديگر با او ، حكايت نكند مگر از حقيقت وجود ، و حقيقت وجود در ظرف ملاحظهء اين حكايت از آن جهت كه حكايت بود ممكن باشد كه به چند طور ملحوظ و معتبر شود :
اوّل : آنكه ملحوظ شود بدون اعتبار غير او با او ، يعنى نظر عقل مقصور بود به ملاحظهء اصل آن حقيقت ، و از مرتبهء ذات او ، كه محكى عنه مفهوم وجود فقط بود ، تجاوز نكند به مرتبهء خارجه از ذات او ، و مرور نكند به امرى وراى ذات او ، اگرچه آن امر حالى از احوال او باشد ، يا اعتبارى از اعتبارات او ، و آن حقيقت در اين ملاحظهء و اعتبار به منزلهء و مثابهء ماهيت من حيث هى بود ، و در فن كلى و فلسفه « * » كليه فرمودهاند كه : المهية ليست من حيث هى الّاهى ، پس حقيقت وجود به حسب اين ملاحظه و اعتبار جز حقيقت وجود نباشد .
دوم : آنكه ملحوظ شود با ملاحظهء غير او با او ، يعنى قياس او به غير او و نسبت او به غير او ، و در اين صورت ممكن بود كه سه اعتبار بر او وارد شود :
اول : اعتبار او بود به شرط لا ، يعنى تجرد او از جميع آنچه غير او بود ، در اين صورت و اعتبار به صرافت ذات متحقق باشد ، يعنى وجود صرف ( 152 ) و صرف وجود بود .
دوم : اعتبار او بود به شرط شىء ، يعنى مشوب به غير خود از عدم يا ماهيت يعنى محدود بود به حدى عدمى يا ماهوى .
سوم : اعتبار او بود لا به شرط از صرافت و محدوديت و اين اعتبار را تحققى به حسب محكى عنه جز تحقق محكى عنه اعتبار اول ، يا دوم يعنى به شرط لا و به شرط شىء
هامش
( * ) - در اصل : فلسفيه