ليست من حيث هى الّاهى » . يعنى سنخ ماهيّت و مفهوم را در مرتبهء ذات جز وجدان ذات و ذاتيات - كه از سنخ مفهومند به وجدانى ماهوى مفهومى - امرى حاصل نباشد ، پس هر ماهيت و مفهوم از هستى و هم از نيستى در مرتبهء ذات خالى بود ، عقل به ضرورت حكم كند كه هيچ ماهيتى از ماهيات به ذات و در مرتبهء ذات مناقض عدم و مقابل و طارد بطلان و نيستى نباشد ، پس اگر ماهيتى از ماهيات در خارج يا ذهن طرد عدم كند ، و مقابل و مناقض نيستى و بطلان باشد ، اين طارديت و مقابلت و مناقضت در او به ذات نباشد و چون به ذات نباشد ، پس به عرض و به تبع بود ، و چون به ضرورت عقل هر ما بالعرض را ما بالذاتى بود ، و الّا لازم آيد كه ما بالعرض نيز نباشد ، پس وراى سنخ ماهيت و مفهوم سنخى بود كه به ذات به اين مناقضت ( 235 ) و مقابلت و طارديت متصف باشد ، و آن سنخ به حكم ضرورت عدم و نيستى نباشد ، زيرا كه هيچ چيز به ذات مناقض و مقابل و طارد ذات خود نبود ، پس آن سنخ ، سنخ وجود بود ، و منحصر در سنخ وجود بود ، زيرا كه عقل به ضرورت و وجدان بدون تجشّم برهان ، بلكه به استقراء تام در معقولات و متصورات خود حكم كند كه معقولات او منحصر بود در هستى و نيستى كه اول به ذات طارد نيستى بود ، و دوم به ذات مناقض هستى ، و چيزى كه در مرتبهء ذات خود از هريك از اين دو خالى بود اگرچه در واقع به واسطهء تحقق علت تامه ، يا عدم تحقق او به طور لزوم به يكى از اين دو متصّف باشد ، پس منكشف گرديد كه عقل به اندك تأملى تصديق كند به اينكه وجود موجود بالذات بود ، و عدم مطلق بما هو عدم مطلق قابل وجود نباشد ، و ماهيت از آنجا كه در مرتبهء ذات از عدم و وجود خالى بود آبى نباشد كه به وجود متصف شود در واقع يا به عدم ، و صدق موجود بر او و هم صدق معدوم به عرض بود . پس بعد از تصور موضوع خلاف كما ينبغى و على ما ينبغى عقل به حكمى قريب به ضرورت يا به ضرورت حكم كند كه وجود اصل بود در موجوديت و هرچه غير وجود از عدم و ماهيت اگر موجود باشد فرع او بود در موجوديت .
بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 209
مساهمون: آقا على مدرس زنوزى طهرانى (حكيم مؤسس)
ص٢٠٩