تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
به نهجى كه اشياء به ذات و صفات ذاتيّه او رسند ، و با او متحد شوند بلكه به نهج فناء اشياء در نظر شهود و اندكاك تعينات انها در تجلى رب معبود و انعدام انيت انها نزد شهود ، بقاى صرف حقيقت وجود
بار ديگر بايدم جستن ز جو * كل شىء هالك الّا وجهه پس عدم گردم عدم چون ارغنون * گويدم كانا اليه راجعون
و چه بسيار فرق باشد ميان اينكه دو شىء به وجودى واحد موجود شوند ، و اينكه يكى فانى شود در شهود ديگرى و غلبهء تجلى و ظهور او ، پس نبيند مگر او را .
« فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ ( 199 ) جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً »

تلخيص :

خلاصهء جواب از اين سؤال چنين باشد ك واجب الوجود بالذات و للذات كه مصداق و محكى عنه وجود و موجود بود بالذات و للذات ، يعنى بدون حيثيتى تعليليه و تقييديه در مرتبهء ذات خود وجود صرف و صرف وجود باشد ، يعنى از جميع حدود فقدانيه عدميّه و وجدانيه وجوديه ، و تعينات اعيانيهء ماهويه و جملهء شوائب نقص و قصور و فقد كمالات وجود بما هو وجود منزّه و مبرى و مقدس و معرى بود ، و چون كسى تصور كند معنى صرف وجود را به ضرورت و بداهت داند كه نه اعلاى از او معقول بود ، و نه مكافى او ، پس در نظر بداهت عقل محتمل نباشد كه واجب الوجود از صرف وجود اعلى بود ، زيرا كه اعلى از صرف وجود چنان كه اعلى از واجب الوجود در نظر تجويز عقل درنيايد ، پس صرف وجود به عينه واجب الوجود بود ، و چنان كه تكرر صرف وجود ، بلكه تكرر صرف هر حقيقت معقول نباشد ، تكرر واجب الوجود كه صرف وجود بود متصور نشود ، و آنچه در عقل درآيد از واجب الوجود در علم حصولى ارتسامى ، اگرچه عنوانات عامه و مفاهيم كليّه بود ، لكن آن مفاهيم چون بر وجه عنوانيت و اليت و