به دقت نظر كند بيند كه وجود صرف دوم عين اول باشد ، لكن در نظر جلى نيز بالاتر از صرف نتواند تصور كند ، از اينجاست كه شيخ متأله اشراقى - قدس سره - مىفرمايد :
« صرف الوجود الذى لا اتّم منه كلما فرضته ثانيا فاذا نظرت اليه فهو هو « 1 » » . مىبينى كه پس از كلما فرضته ثانيا مىفرمايد : فاذا نظرت اليه ، و اما فوق وجود صرف كه غيرمتناهى ، بلكه فوق غيرمتناهى بود به عدّهء غيرمتناهيه در ظرف فرض عقل به حسب نظر اول نيز درنيايد .
و بالجمله آنچه در نظر بدوى عقل درآيد به حسب فرض در ادراك غير ذات اقدس ( 192 ) ذات اقدس را ، اين بود كه آن غيرمكافى ذات اقدس باشد يا انقص از او ، و هريك از اين دو در نظر ثانوى عقل باطل باشد ، زيرا كه نقص ناقص غطاى ادراك او بود عالى را ، و مكافى ذات اقدس در نظر دقيق محال بود . پس مدرك بودن واجب الوجود - جل جلاله - از براى غير مطلقا ملازم محدوديت او نباشد ، بلكه يا واجب الوجود محدود شود - چنان كه اگر فرض شود كه آن غير انقص از او و محدود بود ، يا آنكه آن غير اتم از واجب الوجود باشد ، اگر اين فرض ممكن بود - يا آنكه آن غير ، غيرمحدود شود - چنان كه اگر فرض شود كه آن غيرمكافى با واجب الوجود بود ، يا اتم ، و اين تعميم بنابر ظاهر بيان والد علامه - قدس سره - بود كه غير را مطلق فرمودهاند ، و اگر منظور از غير اشياء ممكنة التحقق بود در نظام وجود - چنان كه مفاد ظاهر سياق بيان باشد - به ممكنات منحصر شود ، و ملازمه محقق بود . و با اغماض از اين مطالب معنى حديث شريف بنابر جواب سوم چنين مىشود كه اگر كشف غطاى ذات ممكن بود مرا توحيد صرف وجود و بسيط من جميع الجهات حاصل نبود ، لكن تالى باطل باشد ، زيرا كه توحيد صرف وجود از براى من حاصل و محقق بود ، پس مقدم نيز باطل باشد ، و كشف غطاى ذات ممتنع ، پس مقصود ( 193 ) از حديث شريف بيان امتناع كشف غطاى ذات
هامش
( 1 ) - تلويحات 35