راجع شود به امكان كشف غطائى كه در آن غير بود ، چنان كه امتناع كشف غطاى ذات از براى غير او راجع شود به امتناع عدم محدوديت آن غير و مكافى بودن آن غير با او يا اتم بودن از او ، زيرا كه او را در ادراك ذات خود غطائى و خفائى نبود ، بلكه صرف ظهور و انكشاف حاصل باشد ، فى المثل اگر خفاش آفتاب جهانتاب را نبيند در آفتاب غطائى نباشد ، بلكه غطا به قصور ديدهء خفاش راجع شود ، و آن قصور عين ديدهء او باشد ، پس اگر فرض شود كه نور آفتاب از براى ديدهء خفاش منكشف گردد ، اين فرض ملازم تغيرى در ديده خفاش بود ، نه در نور آفتاب ، بلكه نور آفتاب را در ذات خود يك حال باشد ، و تفاوت و تغيّر در ديدهء خفاش بود ، چنان كه اگر ديده را ( 189 ) ضعفى حاصل باشد و نور آفتاب را بادراكى ضعيف مشاهده كند و رفته رفته ضعف او به قوت بدل شود ، ادراك او نيز از ضعف به قوه حركت كند ، و حال آنكه نور آفتاب را حركتى از ضعف به قوت نباشد ، پس اگر فرض شود كه ذات اقدس واجب الوجود از براى غير او منكشف شود ، بايد آن غيرمكافى او بود ، يا اتم از او تا تواند او را به كنه حقيقت ادراك كند و الّا قصور ذات او مانع بود از ادراك او و غطا باشد از مشاهدهء او ذات اقدس را و ذات اقدس را به هيچوجه غطائى در انكشاف نباشد . فى المثل اگر نفسى از نفوس مستكفيه در سير صعودى مكافى شود نفس كليهء الهيه را كه در قوس نزولى بود ، پس اگر متحد شود با او در وجود چنان كه حق موافق تحقيق چنين بود كه قوس صعودى با قوس نزولى متحد الوجود باشد ، و در رسالهء سبيل الرشاد فى اثبات المعاد « 1 » به برهانى خاص به آن رساله بيان نمودهام : نفس كليّهء الهيهء او را بر سبيل حقيقت و كنه ادراك كند به ادراك حضورى و شهودى ، و هم نفس كليّهء الهيهء او را به حسب آن مقام شامخ به كنه حقيقت به ادراكى شهودى و حضورى ادراك كند ، زيرا كه مناط ادراك حضور مدرك بود از براى مدرك ، و اين حضور چنان كه در صورت وحدت و عينيت
هامش
( 1 ) - ص 7 - 85