« كان متعجبا بالقوه » حاصل شود . پس بر اين مطلب مترتب نشود كه وجود لازم لازم نباشد كه ملازم وجود ملازم بود ، لكن وجود ملزوم ملازم و مستلزم وجود لازم باشد ، زيرا كه لازم جايز باشد كه اعم از ملزوم بود ،
و اگر منظور بيان حال مقدم و تالى باشد ، در ظرف خارج از ظرف انعقاد آنگاه مقدم ملزوم بود به ناچار كه قضيه صادقه باشد و كليّه و لازم اعم بود از ملزوم ، مثل « كلّما كان الشىء ناطقا كان حيوانا » و اگر لازم و ملزوم متساويين باشند مثل ناطقيت و ضاحكيت بالقوه ، يا متلازمين مثل هيولى و صورت لازم نباشد كه مقدم به ناچار ملزوم باشد فقط ، پس نيك تأمل نما در مقدمهء دوم . ( 184 )
شارقهء كشفيه
از بيان مقدمهء اولى منكشف گرديد كه در مثل « لو اهنتنى لاكرمتك » تحقق اكرام را سببى غيرخصوص اكرام بايد تا نفى ترتّب او بر خصوص اكرام متصور شود ، خواه آن سبب قدر مشتركى بود ميان او با مقابل او ، يا امرى باشد خارج از هر دو ، و إلّا از قبيل مبالغات شعريه تخلييه و قضاياى كاذبهء تصويريه بود كه منظور از آنها مجرد بسط يا قبض و ميل يا تنفر باشد ، بنابراين اگر حديث شريف از قبيل « نعم العبد صهيب . . . » بود بايد عدم ازدياد يقين بر خصوص عدم كشف مترتب نباشد ،
كلامى با والد علامه
بلكه يا مترتب شود بر قدر مشتركى ميان او و مقابل او ، يا بر امرى خارج ، و در حديث شريف هيچيك از اين دو متصور نباشد زيرا كه در صورت كشف غطاى ذات چنان كه براى ذات