اشاره به اينكه صدق قضيه شرطيه مستلزم صدق مقدم و تالى نيست .
محقق است ، خواه نفس شرط و جزا ممكن التحقق باشند در نفس الامر ، مثل « لو كانت الشمس طالعه فالنهار موجود » يا هيچيك ممكن التحقق نباشند ، مثل « لو كان زيد حمارا كان ناهقا » و يا يكى ممكن التحقيق باشد ، و ديگرى ممتتع التحقق ، مثل « ان كان زيدا حمارا كان ناطقا » لهذا گفتهاند كه صدق قضيّهء شرطيه مستلزم نيست صدق شرط و جزا را كه در نزد ايشان مسمى به مقدم و تاليند ، بلكه مناط صدق قضيّه شرطيه در نزد ايشان مجرد صحت ترتب تالى است بر مقدم در نفس الامر از جهت لزوم در شرطهاى لزوميه ، و از جهت اتفاق در شرطيه اتفاقيه ( 171 ) پس اگر ترتب تالى بر مقدم به اعتبار لزوم يا اتفاق به حسب نفس الامر در قضيّهء شرطيّه صحيح باشد ، صادق خواهد بود ، اگرچه مقدم و تالى در حدّ نفس خود كاذب باشند ، چنان كه در مثال سابق گذشت ، و الا كاذب خواهد بود ، اگرچه مقدم و تالى در حد نفس خود صادق باشند مثل « لو كانت الشمس طالعة فالليل موجود » ،
از اين بيان منكشف گرديد كه مقدم از آن جهت كه مقدم است ملزوم و تالى از آن جهت كه تالى است لازم ، و لازم جايز است اينكه اعم از ملزوم باشد مثل حرارت كه اعم است از آفتاب و آتش و حركت ، با اينكه لازم هريك از مذكورات است ، پس تحقق تالى مطلقا مستلزم تحقق مقدم نمىباشد ، زيرا كه وجود عام مستلزم وجود خاص نيست ، اگرچه انتفاء عام مستلزم انتفاء خاص