اين مرايا به ذات خود و صفات ذاتيّهء خود ظاهر شود ، لكن به صورت و وجه ، نه به حقيقت و كنه ، و ظهور او به ذات و صفات مقدم بود بر حدود آن مرايا كه مؤخرند از ذات آن مرايا از قبيل تقدم شىء بر لوازم خود ( 162 ) پس ظهور منطبع در آن مرايا به حسب مقامى كه مقدم بود بر حدود آن مرايا مجرد بود از حدود آن مرايا ، اگرچه در مرتبهء متأخره از مرتبهء
اشاره به اينكه ظهور فاعل تام و مرآت مفعول بالذات و مجعول بالذات از آنجا كه ظهور او بود از حدود عدميه و ماهويه مجعول بالذات مجرد و در تقرير بر آن حدود مقدم باشد .
ذات خود متجدد شود به آن حدود پس ظهور فاعل تام و علت تامه در مرآت مفعول و معلول تام در مرتبهء ذات خود از حدود عدميه و ماهويه مجرد باشد ، پس ظهور او را در مرتبهء ذات حدى از اين حدود نبود ، لكن از آنجا كه به ذات منحط باشد از حقيقت ظاهره او را در مرتبهء ذات خود حدى وجودى بود ، و ذات او عين آن حدّ باشد .
اشاره به اينكه مظهر حقيقى و مرآت بالذات حق اول - جل و علا - ظهور او بود .
و از اين بيانات ظاهر شود كه مظهر حقيقى حق اول - جل و علا - ظهور او بود كه عين حدى از حدود وجوديه باشد ، و امّا حدود عدميّه و ماهوية ، پس در حقيقت مظهريت حق را لايق نباشد چه عدم به ذات مرآت و حاكى از وجود نباشد ، زيرا كه حاكى هر شىء را به آن جهت كه حاكى او بود به ناچار با او مناسبتى ذاتى بود ، و الا ترجح بلا مرجح لازم آيد ، و همين بيان در ماهيت جارى شود ، علاوه بر اينكه الماهية ليست من حيث هى الّا هى و مقصود متألهين كه گاه گويند : ماهيات ما ظهور حقند ، مظهريت بالعرض باشد ، نى بالذات ، زيرا كه ماهيات با وجودات كه مظاهر بالذاتند متحدند ، و حكم هريك از متحدين