عكس ظاهر در آنها نسبت به ذات منطبع و اصل عاكس ثابت بود ، و اما آن منطبع كه فاعل موجب مرآت خود باشد و مخصّص ذات او بود ، و در مرتبهء اقتضائى كه او را باشد در مرتبهء ذات خود به آن جهت كه مقتضى و موجب آن مرآت باشد ، پس چگونه ممكن بود مرآت را كه در او تصرف كند و تأثير نمايد ، و صورت منطبعهء او را مخالف او نمايد زيرا كه ( 161 ) صورت منطبعه از فاعل او در ذات او بود ، و عين ذات او به آن جهت كه
اشاره به اينكه به اختلاف علة تامه و فاعل تام به ذات ذات معلول و مفعول مختلف شود
مجعول و مفعول بالذات باشد ، پس تأثير او در صورت منطبعه تأثير او بود در نفس خود پس تأثير در صورت منطبعه به مخالفت با ذو الصور به عينه تأثير او بود در ذات خود و ذات او مختلف نشود مگر به اختلاف فاعل و جاعل تام او پس لازم آيد كه او در فاعل خود تصرف كند و مؤثر بود ، و چگونه تأثير تواند نمود آنچه در مرتبهء ذات خود اثر بود در چيزى كه نسبت به او به ذات مؤثر باشد ، با آنكه تأثير او در هر چيز به تأثير ايجابى در حقيقت تأثير مؤثر او بود در آن چيز ، زيرا كه تأثير هر مؤثر فرع وجود او ، بلكه عين وجود او باشد ، پس اگر وجود او از مؤثرى باشد تأثير او در حقيقت تأثير آن مؤثر بود ، پس لازم آيد از تأثير او در مؤثر تأثير آن مؤثر در نفس خود و اين معنى ملازم تقدم شىء بر نفس خود باشد ، پس منطبع در اين مرايا ظاهر نشود مگر به آن صورت كه در اصل خود چنان بود ، و لكن به حسب رسمى و وجهى تام و حدى ناقص چنان كه شأن هر معلول بود نسبت به علت فاعليهء خود كه مقتضى تام او باشد ، پس منطبع در