اجزاء انضمامى خاص بود كه هيئتى مخصوصه از او منتزع شود ، به نهجى كه حيثيت معروضيت به انضمام ، نه جزء مركب باشد و نه قيدى خارج كه تقيّد به او داخل بود زيرا كه هريك از اين امور از طبايع متكرره و امور اعتباريهاند ، پس مركب انفس اجزاء بود حال انضمام نه آنكه حال انضمام نيز داخل باشد ، پس منظور از اين تعبيرات معبر عنه تنها بود ، نه معبر عنه با اين تعبيرات يا با تقيّد به اين تعبيرات ، چنان كه گوئى انسان من حيث هو انسان ، يعنى انسان لا به شرط ، نه واحد بود به وحدت شخصيّت ، نه كثير به كثرت شخصيت ، و منظور از قيد حيثيت بيان اطلاق و لا به شرطيت يعنى عدم اعتبار قيدى وجودى يا عدمى با ماهيّت انسان نه آنكه حكم بر ماهيت انسان بود ، با اين حيثيت يا به شرط اين حيثيت و چون مجموع من حيث المجموع را وجودى جز وجود اجزاء نبود ، خاصه در صورتى كه ( 139 ) اجزاء مجتمع در وجود نباشد مثل عوالم غيرمتناهيه كه مورد بحث و سؤالند ، و حدوث و قدم صفت وجود و موجود باشد ، مجموع من حيث المجموع را نه صفت حدوث بود ، نه صفت قدم ، و هريك از اجزاء حال وجود حادث باشد به حدوث زمانى .
و ثالثا ، با اغماض از اين مطلب نيز گوئيم كه مجموع مسبوق بود به وجود هريك از اجزاء ، و هريك از اجزاء حادث باشد به حدوث زمانى پس مجموع نيز حادث باشد به حدوث زمانى .
پس مجموع نيز حادث باشد به حدوث زمانى
و رابعا ، با اغماض از اينكه عوالم غيرمتناهى باشند ، و تسليم كنيم كه عالم به معنى ما سوى اللّه منحصر باشد به عالمى كه