اعتبار ، چه هردو عين ذات بسيطه او بود ، آخريت او مثل اوليت او مانع از تكافؤ بود و منظور از آخريت و غايت بودن او اين نباشد كه متحركات ذاتيهء جوهريه در حركات استكماليه به ذات مقدسه و يا به صفات ذاتيه منزه او رسند به حسب واقع - تعالى عن ذالك علوا كبيرا - بلكه منظور وصول آن متحركات بود به ظهور اسمى از اسماء او در مرتبهاى از مراتب فعل او ، خواه آن مرتبه قلب سالك عارف باشد ، يا امرى ديگر كه سالك عارف را با او نحوى از وصول و اتحاد بود . و چون آن ظهور بر وجد حكايت ملحوظ و مشاهد شود ، و حال و حكم حكايت به آن جهت كه حكايت بود ملغى باشد ، جز محكى عنه در نظر مشهود سالك عارف متحرك از نقص ذاتى به كمال ذاتى ، و از تقيد به اطلاق از آن قيد كه او را بود باقى ماند و در اين مقام از شهود گويد : يا هو يا من هو يا من ليس هو الّا هو . ليس فى الدار غيره ديّار .
رق الزجاج و رقت الخمر * فتشابها و تشاكل الامر
فكانه خمر و لا قدح * و كانه قدح و لا خمر
از صفاى مى و لطافت جام * بهم آميخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نيست گوئى مى * يا مدام است و نيست گوئى جام