اشاره به برهان امتناع علم به كنه ذات واجب الوجود تعالى تم به علم حضورى اشراقى
و امّا امتناع اكتناه او به علم حضورى اشراقى ، پس گوئيم كه علم به هر شىء ملازم بلكه عين حضور آن شىء بود ، از براى شىء ديگر به نهجى كه حضور او از براى او موجب انكشاف شىء اول بود ، از براى شىء دوم . پس اگر به ذات حاضر نباشد به اين معنى كه جهت ذاتش به عينها جهت حضور از براى عالم نباشد ( 94 ) بايد به واسطهاى كه به ذات در نزد او حاضر بود ، از براى او حاضر باشد ، خواه ذو الواسطه و واسطه متحد باشند - و در يك ظرف موجود ، چنان كه ماهيات اشياء در مدارك عقليه به واسطهء وجودات ذهنيهء خود ، و به عرض آن وجودات در نزد عقل حاضر باشند ، و آن وجودات به ذات - و خواه مباين ، و در يك ظرف موجود نباشند ، چنان كه موجود خارجى در علم حصولى ارتسامى در ظرف خارج موجود بود ، و به واسطهء صورت ذهنيه ، كه در ذهن موجود باشد ، معلوم بود . و آن صورت بدون توسط صورت ديگر در نزد عقل حاضر و معلوم باشد ، و الّا هر مرتبه از مراتب وسايط حاضر بالعرض بود و ذو الواسطه ، و هر ما بالعرض و ذو الواسطه ، ما بالذات و عديم الواسطه خواهد ، پس اگر سلسلهء وسايط برود الى غير النهايه تسلسل لازم آيد ، و اگر برگردد دور ، و با اغماض نظر از بطلان دور و تسلسل ، لازم آيد كه آنچه به فرض معلوم بود و منكشف ، نه معلوم بود ، نه منكشف ، بلكه معلوميت و انكشاف در هر مرتبه از مراتب موقوف باشد ، به انكشاف مرتبهاى كه بر او مقدم باشد ، پس انكشاف او معلّق بود بر انكشاف مرتبهء مقدمه