سرما ميخوردم ماه رمضان يكشب نان گرفته بودم براى سحرم با اينكه در ميان لحاف پيچيده بودم چون درب باز بود وقتى آمدم ديدم گربهها لحاف را باز كرد و نانم را خورده بودند آنشب بىسحرى گذارندم چراغى هم نداشتم كه شبها مطالعه كنم بيشتر وقت را در حرم ميگذارنيدم وضع ماليم هم در آن چند ماه خيلى به سختى بود قدرت برگرفتن بيشتر از يك نان نداشتم از مشهد با خود يك لحاف و يك پريموس و يك كاسهء مسى و يك پياله روحى و يك سينى آورده بودم گاهى پريموس را روشن ميكردم و با همان كاسهء مسى چائى ميساختم و آن هم خورش من بود و هم تفكّه من ، به اين وضع در آنمكان تنگ و تاريك چند ماه را گذارنيدم ، در اين چند ماه غذاى مطبوخ من همان بود كه چند مرتبه ارحام از من دعوت كرده بودند و در ماه رمضان يكى دو شب افطارى دعوت كردند بقيهاش يا نان خالى بود و يا با خرما و يا ماست گذارندم و از خود استغنا نشان ميدادم هيچكس
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 64
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٦٤