بود صاحب كارخانه از ما پذيرائى كرد آقاى اعتمادزاده نيز از من معرّفى كرد ايشان گفتند اگر چه چند روز بمحرّم مانده ولى ما مقصودمان محرم نيست مقصود ما تبليغ و ياد دادن معارف و احكام دين است بكارمندان محرّم و غير محرّم فرق نميكند شما از فردا فعلا خ خ ظهرها را بيائيد هم اقامه جماعت شود هم چند مسئله گفته شود تا محرّم برسد قبول كردم از فردا پيش از ظهر رفتم چون ظهر شد زنگ تعطيل زدند وضوء ساختند نماز خفيف كارگرى خواندم چند مسئله همچنان ايستاده شيره كشيده گفتم براى نهار خوردن رفتند حاجى صاحب كارخانه از وضع نماز و مسئله گفتم من خوشش آمد چون وضع نان در آنوقت سخت بود در كارخانه براى كارمندان نهارى ميپختند كه براى خريد نان معطّل نشوند براى من هم نهار آوردند خوردم و به خانه برگشتم سه روز رفتم روز سوم چون برميگشتم يكى مرا از عقب صدا كرد برگشتم ديدم صد تومان به من داد گفتم اين از كيست گفت حاجى
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 237
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٣٧