تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
را فروخته بودند موّقتا خ خ دو اتاق اجاره كرده بودند من ديدم بودن ما آنجا براى ايشان اسباب مزاحمت است گفتم اگر در آشنايان كسى اطاقى داشته باشد كه ما به آنجا رويم و هر چند روز كه هستيم آنجا باشيم خوب است ايشان با يكى مذاكره كرده بود گفت ما يك اتاق داريم در حقيت اتاق نيست هرچند بزرگ است اما حكم پستو را دارد زيرا كه پشت اتاق واقع شده و درش هم از دالان باز مىشود و تاريك است اعتمادزاده به من گفت رفتم ديدم گفتم خوب است ما كه بناى ماندن نداريم هر چه باشد از مسافرخانه بهتر است پس به آنجا منتقل شديم و قرار شد كه اگر يك ماه بمانيم ده توما بدهيم و چون مسافر بوديم فقط اثاث مسافرت داشتيم و گمان ميكرديم كه زود تذكره خواهند داد و تا سرد نشده خواهيم رفت امّا جواب نميدادند و امروز و فردا ميكردند كم‌كم هوا سرد شد شبها بچه‌ها سرما ميخوردند يكروز با اعتمادزاده ببازار رفتيم چشمم افتاد يكچراغ ديدم كه