گفت تو بنا بگذار كه اگر هم دادند محرّم بماين از يك جا به من سفارش كردهاند كه يكنفر براى محرّم بر ايشان ببينم كه آنجا منبر برود اگر قول ميدهى كه بمانى من تلفن كنم و به ايشان قول بدهم امّا دو نقص دارد يكى اينكه بيرون شهر است بيرون دروازه دولت در آنوقت آنجا خارج شهر شمرده ميشد دوم اينكه مردمانى هستند كرگر كارخانه بايد براى آنها منبر به روى امسال بيا آنجا براى خدا منبر برو و تبليغ كن فرضا خ خ تذكره بدهند به روى نجف چه كنى گفتم مانعى ندارد ميمانم و دورى راه هم مانع نيست مردم كارگر هم بنده خدا هستند آنها هم مبلّغ ميخواهند بهشت را خداوند تنها براى معززّين و اهل ثروت خلق نكرده گفتم پس من تلفن ميكن مفردا جواب بشما ميگويم روز بعد بهم رسيديم گفت به صاحب كارخانه تلفن كردم و معرّفى شما را نمودم ايشان گفتند بيايد تا ايشان را ببينيم مرحوم اعتمادزاده با من بود آدرس از ايشان گرفت درشكه گرفتيم به آنجا رفتيم شب
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 236
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٣٦