تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
ظهر خوابيده بودم كه صداى رعد و برق بلند شد از اثر صدا بيدار شدم طولى نكشيد شروع كرد بباران گفتند برخيز باران ميآيد گفتم اينهم مثل وقتهاى ديگر است ما را گول مىزند كم‌كم صداى ناودانها بلند شد از جا برخواستم ديدم باران بشدّت ميريد طولى نكشيد صداى مردم بلند شد گفتم ببينيد چه خبر است گفتند سيل حركت كرده چه سيلى آنقدر باران و سيل آمد كه مردم باغهاشان را پرآب كردند ديمه‌زارها سيراب شد همگى خوشحال بودند چند روز ديگر كه آنجا بودم همه روز يا شب و يا روز باران ميآمد و بر دههاى اطراف نيز ميباريد و للّه الحمد .