ميگفتم يادم از قضّيهء موسى عليه السّلام افتاد كه درباره قارون به خدا گفت : ان لم تتقم لى فلست لك بنبىّ استعفا از نبوت داد همچنان لبهايم با مردم حرف ميزد اما دلم با خدا دردل گفتم خدايا اين آخرين منبر من است من ديگر از منبر و پيشنمازى و تبليغات دينى استعفا داددم اين مردم امام و پيغمبر ندارند اعتمادشان بماست گمان ميكنند ما نزد تو قربى و منزلتى داريم ده شب است اين مردم را باميد تو سر ميگردانم اگر نظر لطفى نكنى و از خواستن يك باران مضايقه كنى و جواب مرا ندهى مرا ديگر با خلق تو و با رهبرى دين تو كارى نيست در اثناء منبر ابر ظاهر شد و شروع بباريدن كرد گفتم اينهم مانند روزهاى ديگر است مرا گول ميزنى كمكم زيادتر شد كه مردميكه در صحن مسجد بودند جابجا ميشدند امّا باران ايستاد منبر تمام شد به خانه آمديم نصف شب شروع بباران كرد بقدرى آمد كه زمينها به خوبى تر شد باز ايستاد فردا پيش از ظهر باز كمى آمد و ايساتد بعد از
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 224
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٢٤