ميكردند هيچ خبرى نبود چيزى كه بود اين بود كه هر روز هوا ابر ميشد آفتاب نبود كه زراعت را بسوزاند هر شب مردم خودشانرا وعده ميدادند و اثرى از باران نبود درد و - روز اخير گاهى چند قطره ميباريد بقدريكه روى زمين هم نمايان نميشد شب دهم ديدم اثر يأس در مردم ظاهر است و از عصه و فكر حال نطق كردن ندارند من خودم هم خيلى در همّ و غمّ بودم از اينكه اين مردم از بيچارگى ملتجى به من شدهاند و گمان ميكنند من كسى هستم و من هم هرشب مردم را وعده مىدهم و به خدا التماس ميكنم و خداوند هيچ محل نميگذارد متأسف بودم كه چرا قبول كردم و بدعا مردم را دعوت كردم ميخواستم منبر را رها كنم مردم مرا رها نميكردن غصهء من از ايشان بيشتر شد من آنشب هيچ حال منبر نداشتم حتى حال نماز هم نداشتم بهر طور بود نماز جماعت خوانده شد متحيّر بودم منبر بروم يا نروم چائى داده شد صلوات فرستادند مجبور شدم و با اكراه بمنبر رفتم اما با بيانى سرد سخن
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 223
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٢٣